کوچه ای دور از شهر
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385
شعر
بگذار که در حسرت ديدار بميرم... در حسرت ديدار تو بگذار بميرم... دشوار بود مردن و روي تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم... تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بميرم...
نویسنده:ارام
در 15:43 | لینک ثابت
•
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385
سلام
شب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان عاشق در آسمان به دنبالش ميگشت.ستاره اي چشمک زد!آفتابگردان سر به زير افکند.گلها خيانت نميکنند
نویسنده:ارام
در 12:55 | لینک ثابت
•
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385
که می خوام واسه به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست...........عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
نویسنده:ارام
در 19:52 | لینک ثابت
•

