یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
ساکن قبر
مثه ساکنای قبرم ، سرد و ساکت تک تنهام
تو سینم یه بغض کهنس،مرده پشتش همه حرفام
واسه هر چی جون گذاشتم، شکس و رفت و نیومد
روی هرچی دست گذاشتم یکی برد از بین دستام
توی زندگیم نیومد یه مسافر یه غریبه
تا واسش بگم از عشقم از تموم غم و دردام
تو سینم گلایه ای نیست نفرتم جایی نداره
خیلی وقته جا گذاشتن منو تو خلوت شبهام
با شعرام که جون گرفتم تموم شعرامو بردن
با شروع مرگ شعرام مرد تموم آرزوهام
روی گونم پر زخمه،زخمه از رفیق نامرد
دیگه حتی کسی هم نیست بذاره اشک توی چشمام
حالا دلخوشیم به مرگه که یه روز میاد می میرم
کاش که با مرگ تو غربت برسم به اوج رویام
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
سلام. این پستو می نویسم واسه معرفی اکبر محمدی. راستش اعتراف می کنم اشتباه کردم باید
تو پست قبلی این کارو میکردم. ولی چون فکر میکردم همه باید بشناسنش این کارو نکردم.ولی
الان که دارم نظراتتون رو می خونم می بینم احتیاج به معرفی هست . اکبر محمدی جز همون
دانشجوهایی بود که تو جنبش دانشجویی 18 خرداد 1378 دستگیر شد. با احمد باطبی و خیلی
دانشجوهای دیگه که نمی شه اسمشونو اورد. همه ملتها دانشجوهاشونو از رییس جمهور بالا
تر میدونن اینم حالو روز کشور ماست. کشوری که دموکراسی توش بیداد می کنه. کشوری که
دموکراسی اجازه نمی ده آدماش نفس بکشن. همین امرکایی که ما تا تقی به توقی می خوره
میافتیم تو خیابون فحشش می دیم دانشجوهای مهاجر ایرانیو بر خوردی با هاشون داره که ما
باید شرممون بگیره. ما ایرانی به چیمون می نازیم؟ به تمدن 2500 سالمون؟ اینا همش کشکه.
مملکتی که به دیروزش بنازه باید فاتحشو خوند. همین آمرکا دیروزی نداره ولی امروزش اینه.
آره عصبانیم. خیلیم عصبانیم. می گن ادمایی که میرن تو عرصه سیاست و وایمیسن جولوی
ادمای بزرگ هوش بالایی دارن. و نمی تونن اونیو که میبینن تحمل کنن. بعد ما با این جور
ادما چیکار میکنیم؟ بلایی به سرشون میاریم که خود کشی کنن. میدونید محمدی چه جوری
مرد؟ 3 روز تمام لب به هی چی نزد. برادرشون هم تو زندانن. و پدر مادرشون تو ترکیه. به
وصیت خودش تو آمل دفن شد. فیلمای که واسه دهه فجر پخش می شه رو که دیدین؟ ساواک و
... حالا ساواک رفته چی اومده؟ بازم می گم من ایرانو با همه چیزش دوس دارم. با حکومتش
و با آدماشو واسه همینه که دوس ندارم خراب شه. پس خدایا خودت کمکش کن
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
محمدی
سلام. این دفعه نمی خوام شعر بنویسم. چون دلم از یه چیز دیگه بدجور پره. درگذشت
اکبر محمدی یا بهتر بگم شهادتش خیلی بد روم تاثیر گذاشت. یه جوون که جوونیش تو
زندان رفت و حالا زنگیش رفت. نمی دونم چه قد روزنامه میخونید ولی پارسال تمام
روزنامه های وطنی تیتر اولشون شد اینکه زندانهای سیاسی ایران تخلیه شدن. اینو
نوشتن ولی همه میدونستن اکبر گنجی اکبر محمدی وخیلی از جوونهای دیگه جنبش
دانشجویی (البته حساب گنجی جداست) تو زندانن. نمیدونم واقعا معنی زندان سیاسی
رو چی میگن؟ ولی دلم سوخت واسه اکبر محمدی واسه خانوادش که نمیدونن افتخار
کنن به ایستادگی پسرشون یا مثل خیلیای دیگه بهش بگن یاغی. نه نه اشتباه نکنین من
مخالف کشورم نیستم. بر عکس من عاشق ایرانم. ایران با همه چیزش ولی گاهی یه
چیزایی پیش میاد که... اگه باز روزنامه ها رو پیگیری می کردین پارسال که اکبر
گنجی ازاد سد واسه ی مصاحبه که رفتن گفت من قراره دیگه حرف نزنم. بی خیال
کشش نمی دم. فقط بگم تسلیت می گم به خانواده محمدی. روحش شاد.
یکشنبه هشتم مرداد 1385
بی معرفت
مانده نعشم روی دستانت کجا بی معرفت؟می روی باشد ولی روزی بیا بی معرفت
ابتدای اشناییمان ز یادت رفته است؟تو نگفتی با توام تا انتها بی معرفت
کوچه ها بی معرفت آیینه ها بی معرفت بنجره عشق و زمین حتی خدا بی معرفت
روی زیبای که را دیدی که تا این بارسال دوستم بودی و امسال آشنا بی معرفت
بوسه هایم یک به یک روی زمین خشکیده است غافلی این روزها از حال ما بی معرفت
یکشنبه هشتم مرداد 1385
چند روزیست که از حال دلم بی خبری
یا خبر داری و اینگونه ز من می گذری
من دل سوخته با اینهمه دوری چه کنم؟
طاقتم نیست بگو با غم دوری چه کنم؟
کاش چشمان شما اینهمه نامرد نبود
بی ازردن این قلب بر از درد نبود
نگهت کاش ستم کار و جفا کار نبود
اخر این جور و جفا از تو سزاوار نبود
دیگری جز تو مرا اینهمه ازار نکرد
انچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
خون دل خوردن و دل تنگ نشستن تا کی؟
چشم به راه تو دل سنگ نشستن تا کی؟
تا به کی اشک ز من ناز نمودن از تو
تا به کی شعر ز من شعر ربودن از تو؟
به همین سادگی عاشق شدنت رفت ز یاد
یعنی ان خاطره هامان همگی رفت به باد؟
دیگر ان مهر و وفا بیش شما نیست که نیست
واژه عاطفه در کیش شما نیست که نیست
تو بیا محض خدا این همه لجباز نباش
من زمین گیر توام عاشق برواز نباش
دست بی رحم کسی در بی ازردن من
تا به جایی نرسد خون جگر خوردن من
شب اخر نگهش گفت ز من سیر شده
چه کنم چشم و دلش جای دگر گیر شده
رفتی و شاخه امید دلی ترد شکست
یکشنبه هشتم مرداد 1385
یک لحظه کنارم باش
یک لحظه تماشا کن من را تو در این خلوت
یک لحظه به یاد آور عشقی که شده عادت
یک لحظه تو آتش زن غمهای دل خونم
تو لیلی زیبایی من طاقت مجنونم
یک لحظه خرابم کن با چشم پر از جادوت
وانگه به نشانم زن با عشوه آن ابروت
یک لحظه تماشا کن یک لحظه تو غوغا
یک لحظه کنارم باش یک لحظه مدارا کن
یکشنبه هشتم مرداد 1385
من با غزلي قانع ام و با غزلي شاد
تا باد ز دنيا ي شما قسمتم اين باد



