کوچه ای دور از شهر
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
ساکن قبر
مثه ساکنای قبرم ، سرد و ساکت تک تنهام
تو سینم یه بغض کهنس،مرده پشتش همه حرفام
واسه هر چی جون گذاشتم، شکس و رفت و نیومد
روی هرچی دست گذاشتم یکی برد از بین دستام
توی زندگیم نیومد یه مسافر یه غریبه
تا واسش بگم از عشقم از تموم غم و دردام
تو سینم گلایه ای نیست نفرتم جایی نداره
خیلی وقته جا گذاشتن منو تو خلوت شبهام
با شعرام که جون گرفتم تموم شعرامو بردن
با شروع مرگ شعرام مرد تموم آرزوهام
روی گونم پر زخمه،زخمه از رفیق نامرد
دیگه حتی کسی هم نیست بذاره اشک توی چشمام
حالا دلخوشیم به مرگه که یه روز میاد می میرم
کاش که با مرگ تو غربت برسم به اوج رویام
نویسنده:ارام
در 9:7 | لینک ثابت
•

