تبليغاتX
کوچه ای دور از شهر - شعر

جمعه پانزدهم دی 1385

شعر

سلام. بعد نمی دونم چند ماه دوباره وبلاگو دارم با شعر خودم اپ تو دیت می کنم. اصلا بعد چند ماه درست حسابی داره اپ می شه. این چند ماه فقط یه چیزی می نوشتم که واگذار نشه. (لازم به تاکید نیست خودم می دونم تو2 خط جمله 3 بار گفتم بعد چند ماه!!!!)



این گام پی گام دگر رفتن ها
تا کجا خواهد بود؟
تا کجا باید رفت؟
مقصد این همه شب خستگی جان فرسا
غایت این همه روز رفتن بی پروا
اخر این همه تنهایی و بیم
می رسد مرز کجا؟
چه کسی آخر شب بیداری
مرحم زخمه ی خنجرهارا
-که در این زیستن بی معنا دوره و عادت شد-
به تن خسته من خواهد زد؟
پشت این کوه بلند ماه و خورشیدی هست؟
تا فراموش شود رنج این راه پر از تاریکی؟
تا کجا با ید رفت؟
تا کجا باید سوخت؟
تا کجا باید ساخت؟

نویسنده:ارام در 16:0 |  لینک ثابت   •